|
Always Alone ...
|





نبود
نبود
به خدا می گفتم خدایا





بعد از مدتی این عشق به جدایی رسید
با خودم می گفتم عشق بدترین چیز دنیاست
با خودم می گفتم ای کاش هرگز عاشق نمی شدم
با خودم می گفتم من دیگه نمی تونم عاشق بشم
با خودم می گفتم هیچ کس نمی توانه واسه من جاش رو پر کنه
سالها گذشت سالها با این تفکر
گاهی با خودم می اندیشیدم چقدر پوچ و بی هدف زندگی می کنم
حدود یکسال پیش به ناگاه چشمم به دختری مهربان افتاد دختری که سادگی را تن پوش خود کرده بود دختری که دلسوزی و محبت گرمی چشمانش بود
برای یک لحظه قلبم لغزید
احساس کردم قلبی که همچو آتش خاموش زیر تلی از خاکستر مدفون شده است نفس می کشد
به ندای قلبم با دقت گوش کردم باورم نمی شد قلبم تمنای کسی را داشت
تمنای کسی که حتی اسمش را نمی دانستم
برای یک لحظه انگار ضربان قلب من برگشته بود
باور نمی شد به خودم می گفتم برو بابا مگه می شه داداش احسان چشمش کسی رو بگیره من که 3 سال تنهای تنها زندگی ام را گذراندم
ولی انگار واقعا داداش احسان دوست می داشت همیشه کنار یکی باشه
دلم می خواست برم جلو ولی ی حسی جلوم رو می گرفت ی حسی بهم می گفت شاید اون تو رو دوست نداشته باشه
می دونی این رو فقط فقط واسه تو می نویسم
وقتی اولین بار بهت گفتم دوستت دارم و تو هم توی چشمان من خیره شدی و گفتی منم دوستت دارم
دنیای من عوض شد
ورودم رو به دنیای عشق تبریک می گویم
قبلا فکر می کردم عاشق کسی شدم که دیگه هیچ کس نمی تونه جاشو واسم پر کنه
قبلا فکر می کردم عشق فقط ... است و دیگر هیچ
قبلا فکر می کردم اگر ازداوج کنم یک عمر به همسرم خیانت می کنم چون با خیال کس دیگری باهاش زندگی می کنم
این دیدگاه رو خیلی ها دارن خیلی ها اینطور فکر می کنند
می دونید الان چطور فکر می کنم
الان فکر می کنم مثل بمب هسته ای پر انرژی هستم می بینم که 100 برابر انرژی دارم
الان عاشق کسی شدم که دیگه نمی تونم دوریش رو تحمل کنم
الان تازه فهمیدم عشق دوطرفه یعنی چی
الان فهمیدم خدا واسه چی نخواست من 3 سال پیش به وصال برسم
کسی وارد زندگی ام شد که بزرگترین هدیه اش به من عشق است
واسه همین به اندازه تمام دنیا مدیونش هستم


الکی بگم جداشیم تو بگی که نمیتونم
من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری
دو سه روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری
من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم
انقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم
من فقط عاشق اینم روزایی که با تو تنهام
کار و بار زندگیمو بذارم برای فردام
من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافه ام
بشینم یه گوشه دنج موهای تورو ببافم
عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم
حواست به من نباشه دزدکی تورو ببینم
من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم
انقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم

تا بحال شده پیش خودتان فکر کنید زشت ترین کلمه دنیا چه کلمه ای است
به نظر من دروغ است دروغ !!!
تابحال به این جمله امام علی (ع) دقت کرده اید که میفرماید :
بزرگترین گناه دروغ است.
به نظرم سرچشمه تمام بدی های دنیا از دروغ است
تا بحال شده کسی را که با تمام وجود می پرستیش و دوستش داری توی بغل کس دیگری ببینی به نظرتان چه حسی به آدم دست می ده کسی که توی چشمات خیره میشد و بهت میگفت با تمام وجود دوستت داره و بدون تو می میره !!!

امشب شب آرزوهاست قشنگ ترین شب خدا
خدا امشب به ملائکش دستور می ده بیان روی زمین و دعاهای بندگان را مستجاب کنند
امشب خدا در رحمتش رو باز می کنه تا همه توبه کنند و گناهاشون بخشیده بشه
امشب فقط واسه خودتون آرزو نکنید دوستانتون رو هم فراموش نکنید

نمی دانم این چه حسی است
امروز حرکت می کنیم به سمت کربلا 90/3/1 چه لحظه باشکوهی
بالاخره نوبت ما هم شد
نمی دانم شاد هستم ، غمگین هستم ، از همین حالا اشک در چشمانم حلقه زده است و بغض گلویم را می فشاد
دلم می خواد هر چه زودتر دیدار فرا رسد بیاییم بنشینم توی حرم رویاییت و برایت از تمام دردهای زندگی ام بگویم از همه مشکلاتم اندازه یک عمر برات حرف دارم
و بگویم با تمام وجود دوستت دارم...

خلاصه هر چی گشتم پول پیدا نکردم ناامید داشتم بر می گشتم که شیئی سفید نظرم را جلب کرد به طرفش رفتم دیدم یک کلیپس سفید پروانه ای است مقداری کثیف بود ناگاه چیزی به ذهنم رسید این می توانست هدیه تولد خوبی واسه مادرم باشه بعد دیدم کوچک است رفتم سر کوچه و با 5 ریال یک پفک نمکی خریدم یادش بخیر آمدم خانه کلیپس را خوب شستم بعد با فوت خشکش کردم بعد هم با کاغذ کادویی که چند تیکه بود پفک و کلیپس را کادو گرفتم شب با شوق و ذوق مثال زدنی کادو را به مادرم دادم و گفتم مامان درسته بابا نیست که برات تولد بگیره ولی من برات هدیه گرفتم مادرم نگاهی به کاغذ کادو کرد ناگهان انگار بغضش ترکید من رو در آغوش گرفت و فقط گریه کرد.


قال احسان : جریانات امروز ما
امروز صبح مشغول کار کردن در کارگاه بودم ( باز سازی کارگاه ) کارگر افغانی بنام رحیم در حال تیشه زدن به سقف بود و من در حال تیشه زدن به دیوار و کارگاه رو آماده می کردیم که گچ کاری کنیم
نمی دونم چی شد که رحیم بهم گفت آقا احسان
گفتم بفرما
گفت آقا احسان امروز انگار روی فرم نیستی ، ناراحتی ، توی فکری
نمی دونستم چی بهش بگم بگم عاشقمو به عشقم نرسیدم ، بگم دو روز پیش تولد عشقم بود ، بگم مردم از غم عشق یا اینکه بگم تنهایی ...
ولی بهش گفتم تا حالا نشده که تو حالت گرفته باشه احساس کنی حس خوبی نداری؟
رحیم کمی با خودش فکر کرد و گفت چرا آقا احسان یکبار همچین احساسی داشتم
گفتم یک بار
خوب چی شده بود که همچین احساسی داشتی
گفت یک روز به سمت خانه می رفتم نزدیکای خانه بودم که صدای شلیک شنیدم در افغانستان عادی است ولی با این حال به سمت صدا دویدم نزدیک در خانه دیدم برادرم روی زمین افتاده
رفتم بالای سرش دیدم 3 تا تیر خورده و یک اسلحه اش هم کنارش افتاده یهو متوجه شدم یکی داره فرار می کنه برادرم با دست به من نشان داد که اون بهش تیر زده من هم اسلحه برادرم رو برداشتم و به به دنبالش دویدم چند تا تیر به سمت من زد ولی هیچ کدام به من نخورد یکم که بهش نزدیکتر شدم شروع کردم به تیر اندازی از پشت 3 تا تیر طرف قلبش زدم افتاد روی زمین بالای سرش که رفتم دیدم تمام کرده بعد برگشتم به سمت خانه دیدم همه دور برادرم جمع شدند و گریه می کنند نگاه کردم دیدم برادرم هم مرده
نمی دونم چی شد و اون شب که می خواستم بخوابم احساس بدی داشتم حالم گرفته بود !!!!
آقا ما رو بگی چهار چشمی داشتیم رحیم رو نگاه می کردیم نمی دونستم چی بهش بگم
بگم من هم از غم عشق ناراحتم خیلی مسخره به نظر می رسید
خلاصه من موضوع رو پیچوندم رفتم سمت چاله کوچکی که قرار بود یک ستون خانه روی آن باشد پایه های فلزی که درست کرده بودیم درون چاله گذاشتم و مشغول ریختن سیمان درون چاله شدم تا محکم بشه
کنار اون چاله که زده بودیم چند تا سیم برق بود من دستم توی سیمان بود می دیدم این سیم ها مزاحم است سیم ها رو گرفتم که کنار بزنم یکدفعه چنان برقی ما رو گرفت که منو پرت کرد طرف دیواری
کلا یک طرف بدنم بی حس بود سریع شریکم و رحیم آمدند بالای سرم
گفتند چی شد
چند دقیقه ای گذشت یکم حالم بهتر شد فقط دست راستم دیگه حرکت نمی کرد انگار داشت از بازو به پایین منفجر می شد دستم را گرفته بودم و به خودم می پیچیدم
گفتم عجب داستانی شده روزگار ما
خلاصه این جریان رو کلا با دست چپ نوشتم
از درد خوابم نمی برد گفتم بنویسم شاید ...

تولدت مبارک
میدونی که امسال چهارمین سالی است که تولدت رو بهت تبریک نگفتم
چهارمین سالی است که دیگه با شوق و ذوق نمی رم بازار برات خرید کنم
چقدر ذوق و شوق تولدت را داشتم از مدتها پیش دنیال هدیه برات می گشتم
یادم می آید مادرم میخواست بره مکه بهش گفتم یه گردنبند قلب کوچک فانتزی طلا برام بیاره بهم گفت واسه کیه ؟ بهش نگفتم واسه تو است گفتم بعدا بهت می گم
دلم می خواست اونو بهت هدیه بدم ولی قسمت جدایی بود
تازه وقتی مادرم به سوریه رفته بود گفته بودم از حرم حضرت رقیه (س) برات یه عروسک قشنگ بیاره دلم می خواست تولدی برات بگیرم که همه انگشت به دهان بمونند ولی نشد یعنی خودت نخواستی
وقتی بهم گفتی ازم متنفری فقط اشک در چشمانم حلقه زده بود بغض گلویم را می فشورد نمی دونستم چکار کردم به کدامین گناه مات و مبهوت حرف هایی بودم که به ناروا بهم نسبت می دادی من که همیشه باهات صادق بود همیشه دوستت داشتم و عاشقانه بهت محبت می کردم تمام وجودم بودی نمی دونم چرا از من گذشتی نمی دونم چرا منو تنها گذاشتی
وقتی هدیه های تولدهای قبلی ات رو برام فرستادی همه رو ریختم توی یک کارتن و اینقدر دورش چسب چسبوندم که دیگه هیچ وقت باز نشه
حالا می خوام با تمام وجودم بگم تولدت مبارک
و این رو بگویم
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان با دگران وای بحال دگران
برا قفلایی که بستست یه کلید مونده تو مشتم
به جنون رسیده کارم بس که فرصت ها رو کشتم
بازی نور و صدا نیست زندگی یه سرنوشته
یکی پیدا یکی پنهون مثل آدم و فرشته
بین موندن و نموندن سهم آدما زمین شد
ما اسیر انتخابیم خودمون خواستیم و این شد
فاصله فقط یه لحظه است فاصله فقط یه نوره
گاهی از رگ به تو نزدیک گاهی از تو خیلی دوره
اما اون عزیز عالم میل مهربونی داره
رده پاش رده فرشتست
ما رو تنها نمیزاره ما رو تنها نمیزاره

آمدم خونه انگار دستانی قلبم را در چنگال خود گرفته بود با اینکه دیگه دوستش نداشتم با اینکه دیگه برای من مرده بود ولی نمی دانم چرا این خبر اینقدر رویم تاثیر گذاشته بود عشق من کسی که دنیای من بود ، کسی که شب ها رو به عشق او می خوابیدم الان دستش در دست کس دیگری هست فکر های زیادی در سرم بود از انتقام و ... ولی گفتم بیخیال داداش احسان تو هم خدایی داری رو به آسمان کردم و شروع کردم به گلایه از خدا
نمی دانم جواب خدا به این بنده گنهکار چی بود ولی فقط این رو می دانم که خدای من خیلی صبور است
اون
شب از ناراحتی خوابم نبرد صبح ساعت 7 رفتم سمت کارگاه چون کارگرها دم در
الاف بودن رفتم ولی دستم به کار نمی رفت اصلا نمی دانستم دارم چکار می کنم
مشغول رنگ زدن یه سری آهن بودم که می خواستم برم زد زنگ رو بیاورم که
انتهای کارگاه بود اونجا قبلا سرویس بهداشتی بود که تازه خرابش کرده بودیم
یک میله ( نبشی ساختمان ) توی دیوار بود که نتوانسته بودن آن را در بیارند
بسیار نوک تیز بود من حواسم به اون میله نبود در واقع حواسم به هیچ چیز
نبود یک لحظه یکی از کارگرها داد زد احسان ولی دیگه کار از کار گذشته بود
با سر خوردم به میله سرم گیج رفت و از پشت خوردم زمین کارگرا آمدند بالای
سرم دستم رو گذاشته بودم روی سرم ، داشت منفجر می شد دستم را که برداشتم دیدم دستم پر از خون شده بلند شدم ایستادم رو به کارگر کردم و گفتم سرم چی شد
گفت انگار پوست سرت بلند شده داشتم از تعجب شاخ در می آوردم میله
ای به اون نوک نیزی با اون شتاب چطور توی سرم نرفته بود اگر کمی پایین تر
بود می رفت توی چشمم نشستم یه گوشه و در حالی که دستمال گرفته بودم روی سرم
به فکر فرو رفتم شریکم می گفت بلند شو بریم بیمارستان باید بخیه بشه گفتم
نمی خواد لازم نیست من رفتم توی فکر خدایا
چطور جواب من رو دادی می خواستی به من بگی که مرگ از پلک چشم هم بهت
نزدیکتره رو به خدا کردم و گفتم خدایا خیلی بزرگی خیلی مهربانی
امروز که رفتم کارگاه اون میله رو با دستگاه فرز بریدم و کمی سمباده کشیدم و با خودم آوردم خانه تا هر موقع نگاش کنم یاد لطف خدا بیفتم و بگم داداش احسان ببین تو باید الان مرده باشی دیگه از این به بعد سعی کن خدایی زندگی کنی

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم ان نغمه که مردم بسپارند به یاد

چند روزی است رو به خدا می کنم می گویم چرا
در این 4 سال
یا 1/460 روز
یا 35/040 ساعت
یا 2/102/400 دقیقه
یا 126/144/000 ثانیه
یک نفر ، حتی یک نفر نتوانسته به قلب من وارد بشه
؟
" یادته بهت گفتم تو که وارد قلب من شدی کلید قلبم را به تو هدیه می دهم
ولی تو با رفتنت هم قلب من ، هم کلید قلبم را شکستی حالا دیگه قلب من جایست
متروکه که هیچ کس نمی تواند قفل آن را بشکند و وارد آن شود "
؟ "
یادته بهت گفتم تو اولین و آخرین کسی هستی که توی قلب من وارد می شی نمی
دونم باوت شد یا نه ؟ ولی ببین گذر زمان راستی حرف من رو بهت ثابت کرد "
؟ " یادته بهم می گفتی احسان من حسود هستم دلم نمی خواد کس دیگری توی قلبت باشه حالا بهت ثابت شد "
؟ " یادته بهم می گفتم دوست دارم در قلبت آرام باشم ببین حالا که رفتی قلب من سالهاست که آرام است "
چرا نتوانسته ام کسی را پیدا کنم که فقط برای خودت تو را بخواهد
چرا دنیا اینقدر بد شده
چرا دیگه مردم همدیگر را دوست ندارن
چرا عشق ها همه پوچ شده است
کجاست اون لیلی ها و مجنون ها
دلم از دنیا و همه آدم هایش پر است


بیا بنویسیم روی خاک رو درخت ، رو پر پرنده ، رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ ، روی آب ، توی دفتر موج ، رو دریا
بیا بنویسیم که خدا ، ته قلب آینه سکیست ؟
کیست جز خدا ؟

انگار یکی میون قلب منه
ای وای یکی داره صدا می زنه
بیاین بریم به کربلا حسین مادر نداره
اربات رو زمینه ولی کفن نداره
حسین جان
حسین

+ اگر یک بار دیگر می زیستم ، دوستت دارم های بیشتری می گفتم ، آن هم قلباً
+ + لحظه ها رو در چنگ می گرفتم و هرگز آنها را هدر نمی دادم
+ + + به آنچه داشتم می اندیشیدم و برای آنچه نداشتم تلاش می کردم نه غصه می خوردم
+ + + + برای خندیدن وقت می گذاشتم زیرا موسیقی قلبم بود
+ + + + + برای بازی وقت می گذاشتم زیر یاد آور کودکیم بود
+ + + + + + هدفم را درست زیستن انتخاب می کردم نه فکر بهشت و ترس از جهنم ، که بهشت خودش ...
ما رفتیم چه کار کردیم


شاید آن روز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینگونه نوشت هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجباریست

گفتم می آییم حرمت یه دل سیر واسه خودم گریه می کنم
ولی نشد
نشد
اگر خدا



یادش بخیر زمانی 13 نفر بودیم با هم با موتور می رفتیم تهران رو روی سرمون می گذاشتیم
چقدر خوش بودیم انگار هیچ غمی نداشتیم
ولی کم کم بچه ها کم شدند هر کس رفت پی زندگی اش
تا اینکه شدیم 4 نفر که عکس چهار نفرمون رو براتون گذاشتم حال کنید
اینجا مشهد است کوهسنگی
ولی
هفته پیش یکی دیگه از ما هم کم شد اونی که فلش زدم اون هم رفت خونه بخت
امیدوارم همیشه خوشبخت ترین و شادترین باشی داداش مصطفی درسته که ما
غمگینیم از اینکه دیگه توی جمعمون نیستی ولی خوشحالیم که الان تو شادی
حالا من موندم و دوتا داداش دیگه
گفتم کباب آخه اون موقع ها ما وضع مالی مون خیلی خراب بود و خوردن کباب
برای من بزرگترین آرزو بود با دادشم و مادرم رفتیم بیرون برای خوردن کباب وقتی کباب را خوردیم صاحب مغازه گفت پول خورد ندارم
من گفتم
بده من خوردش می کنم پول را از دست مغازه دار قاپیدم و آمدم بیرون مغازه
نگاه کردم دیدم یک دکه روزنامه آن طرف خیابان است بدون اینکه به خیابان
نگاه کنم دیویدم سمت دکه روزنامه
یک دفعه صدای ترمزی شنیدیم یک لحظه ضربه
ای به سمت راست بدنم احساس کردم و اینکه در هوا معلق بودم و با سرعت به
زمین خوردم همه چیز خیلی سریع بود گریه می کردم
و فریاد می زدم بابا
،
بابا سرم داشت گیج می رفت
یک لحظه بابام رو دیدم آرام گرفتم بابام بغلم
کرد سرم را روی سینه خودش گرفت و می گفت احسان چیزی نیست چیزی نیست سرم
داشت از درد می ترکید
پیراهن بابام پر از خون شده بود دستش رو روی سرم
فشار می داد تا خون زیادی از سر نیاید و التماس می کرد به ماشین ها که منو
به بیمارستان برسونند ...اما چند سال پیش همین سکانس برایم تکرار شد البته این بار من نظاره گر بودم 
توی پیاده رو داشتم راه می رفتیم صدای ترمز موتوری نظر ما را به خود جلب کرد و صدای مادری که جیغ می زد و پسر خود را صدا می زد انگار پسر کوچک دست مادر خود را رها کرده بود و به سمت دیگر خیابان دویده بود موتور به پسر زد و در یک کش و قوس دو نفر راکب موتور یک طرف افتادن و موتور هم روی بچه افتاد موتور ، موتور سنگین بود 250 سی سی بود دو جوان سریع آمدن موتور را بلند کنند نمی توانستند بچه زیر موتور داشت له میشد مادر جیغ زنان مسیر خیابان را طی کرد به بچه رسید و یک دفعه آن دو مرد را کنار زد به تنهایی موتور را به طرفی پرت کرد همه متحیر مانده بودند زنی با اندامی نحیف چه زوری داشت که توانسته بود موتور را به اون سنگینی همچون کاغذی به طرفی دیگر پرت کند پیش خود گفتم این چه می تواند باشد جز عشق مادری ، قدرتی که خدای مهربان در وجود مادر نهفته است وقتی که مادر بچه خود را در آغوش کشید و می گفت نه مادر چیزی نیست می دونستم اون بچه چه حسی داشت اینکه در آغوش مادر آرام گرفته بود مادر می گریست و می گفت چیز نیست عزیزم چیزی نیست چقدر این صحنه ها زیبا بود عشق مادر به فرزندش ، وقتی خودم پدرم را صدا می زدم خیلی ترسیده بود ولی بعد از اینکه چهره بابام رو دیدم و اینکه منو بغل کرد دیگه آرام شدم خدا را هزاران هزار مرتبه شکر که بگویم به طور معجزه آسا نمی دونم چه کلمه دیگری می گنجه ولی جز معجزه چیز دیگری نمی توانست جان پسرک را نجات بدهد.
شاید هم خدا می خواست عشق مادری را به
ما نشان دهد.